گفتگوی سارا امت على با استاد غلامحسین نامى

اختصاصی ژوژمان : گزارشی از گفتگوی سارا امت على با استاد غلامحسین نامى درباره زنده‌یاد مرتضی ممیز پیش روی شماست. این گفتگو چهار سال پیش در یکی از روزنامه‌های صبح منتشر شده است:
اینجا چراغى روشن است سارا امت على : غلامحسین نامى خاطراتش را نقاشى مى‌كند، شفاف و بى‌پیرایه. اما نه با رنگ بر بوم سپید. این بار با واژه‌ها بر بوم نامرئى زمان. قصه از سال‌هاى دور آغاز مى‌شود. نامى دستى مى‌كشد بر آبى‌ها و خاكسترى‌هاى گروه نقاشى دانشكده هنرهاى زیبا، گرد و غبار كلاس‌هاى رئالیستیک حیدریان را مى‌گیرد. مى‌رود سراغ گروه نقاشان و مجسمه سازان آزاد و نقش‌هاى نخستین بى ینال طراحى را زنده مى‌كند. او تابلوهایى مى‌آفریند كه مرتضى ممیز میان تمام واژه‌هاى رنگى‌شان نشسته و با آن سبیل‌هاى پرپشت جولان مى‌دهد. آقا مرتضى بر فضاى مبهم یادها مى‌نشیند و قصه روایت مى‌شود." ونوس الهه زیبایى یونان نیم تنه‌اش را با تور سفید پوشانده، او حالا عروس مرتضى ممیز است، همه جمع‌اند، استادان دانشگاه و هیات علمى. حیدریان استاد سختگیر نقاشى هم یک گوشه نشسته و نگاه مى‌کند". نامى مى‌رود به رنگ‌هاى جوانى در دانشکده:" زمان تحصیل ما در دانشکده، استاد على محمد حیدریان از شاگردان کمال الملک رئیس گروه نقاشى بود. هر چند دانشکده را براساس مدرسه هنرى بوزار پاریس طراحى کرده بودند، اما آن زمان نگاه رئالیستیک و ناتورالیستیک حیدریان بر همه چیز مسلط بود. خودش تکلیف مى‌کرد و ما با ترس و لرز کارهاى نو و مدرن مى‌کردیم. پروژه لیسانس مرتضى را فراموش نمى‌کنم. موضوعى بسیار سنت شکنانه را انتخاب کرده بود. طرح ممیز با عنوان عروسى با ونوس براى پروژه لیسانس اصلا مورد قبول دانشکده نبود و اجراى آن جرات مى‌خواست. مرتضى دزدکى کار مى‌کرد، چون اگر حیدریان مى‌دید، خوشش نمى‌آمد. وقت‌هایى روى تابلو کار مى‌کرد که استاد سر کلاس نبود. معمولا عصرها به دانشکده مى‌آمد".
ممیز بالاخره کار را تمام کرد، هر چند غم نان صبح‌هایش را پر کرده بود و مجبور بود عصرها به دانشگاه بیاید، اما عروسى‌اش آنچنان باشکوه بود که همه چیز به خوبى و خوشى تمام شد. نامى قلم موى خاطرات را در ظرف رنگ فرو مى‌برد:" اثرش آنقدر زیبا، محکم و خلاق بود که هیات ژورى او را شاگرد اول معرفى کرد و بالاترین نمره را به او داد. مرتضى نقاش درجه یکى بود و توانایى‌هاى هنرى خود را از نقاشى گرفت. بعد از این ماجرا بود که براى گذراندن دوره‌اى به فرانسه رفت". گروه گرافیک دانشکده هنرهاى زیبا نشانى است از عشق انکارناپذیر آقاى نشانه‌ها به ارائه تعریفى جدید از تصویر و هنر بصرى در همان دانشکده‌اى که پنهانى در آن نقش مى‌زد. نامى از آن روزها مى‌گوید:" بلافاصله بعد از بازگشت به ایران به دانشگاه برگشت و طرح تاسیس رشته گرافیک را ارائه داد که بلافاصله پذیرفته شد. خودش درس مى‌داد و بسیارى از افرادى را هم که صلاحیت داشتند، دعوت کرد. به این ترتیب رشته گرافیک تاسیس شد". نامى به این روزها هم سرى مى‌زند، به هفتم آذر ۱۳۸۴ درست مقابل خانه هنرمندان:" جمعیت خیره‌کننده‌اى که در روز تشییع جنازه‌اش آمده بودند، بخش کوچکى از دوستان و شاگردان او بودند و البته تعداد زیادى از دوستان نزدیکش اغلب شاگردانش دوستى نزدیکى با مرتضى داشتند". روزها مى‌آیند و مى‌روند و ممیز هر روز بیشتر میان نشانه‌ها فرو مى‌رود، به ویژه زمانى که در کنار شاملو قصه‌ها را تصویر مى‌کند. نامى سرک مى‌کشد به کتاب هفته و روزهاى پرکار دوستش:" نگاه خاص مرحوم احمد شاملو به هنر و احترامى که براى نوآورى قائل مى‌شد، این فرصت را به مرتضى داد که کتاب هفته را در اختیار بگیرد و تصویرسازى کند. به نظر من آن دوره اوج خلاقیت او است. همه تحت تاثیر قرار گرفته بودند. کیفیت خط و اجرا، تکنیک‌هاى نو و مدرن که تا آن زمان بى‌سابقه بود، همه را غافلگیر کرد. او شبانه روز زحمت مى‌کشید".
نامى یاد چیزى مى‌افتد و به گذشته‌هاى دورتر مى‌رود:" قبل از اینکه به دانشگاه بروم و با او آشنا شوم، تصویرسازى‌هاى او را در نشریات مى‌دیدم با آن امضاى عجیب که همیشه مى‌خواندم فمین و با خودم فکر مى‌کردم این فمین کیست که اینقدر زیبا کار مى‌کند. در دانشگاه که دیدمش به اشتباهم پى بردم". وقتى بازمى‌گردد به دانشکده، از نقطه اتصال‌شان شروع مى‌کند:" نقطه اتصال دوستى ۴۰ ساله من با ممیز نقاشى است. همیشه سعى داشتم او را براى نقاشى کردن به هیجان آورم. وقتى هیجان زده مى‌شد، یک باره به میدان مى‌آمد. داستان گروه آزاد یکى از آنها بود که چگونه مرتضى جذب ایدئولوژى گروه شد و قبول کرد به میدان بیاید. همیشه هم مى‌گفت من یکى وسط شماها گرافیستم، اما عشق به نقاشى نمى‌گذارد راحت بنشینم". پرنده خاطرات نامى به گالرى دریابیگى سفر مى‌کند، به زادگاه انجمن نقاشان و مجسمه سازان آزاد:" دهه ۵۰ وضع هنر نقاشى به طرزى اسفناک درآمده بود. هر که از راه مى‌رسید، خود را مدرنیست معرفى مى‌کرد و هر کار بى‌محتوایى به نام نقاشى مدرن در گالرى‌هاى شهر به نمایش درمى‌آمد. یک روز من و مارکور گرگوریان، سیراک ملکونیان، ممیز و دریابیگى در گالرى آقاى دریابیگى راجع به این قضایا و نگرانى‌هایمان حرف مى‌زدیم. مارکو و من خیلى جدى شده بودیم. مارکو پیشنهاد داد ما چند نفر یک گروه تشکیل دهیم، خیلى جدى کار کنیم و مقابل این جریان بایستیم. مرتضى هم با آن هیجانات غریبى که براى فعالیت داشت، گفت حتما این کار را مى‌کنیم. به تشویق او شروع کردیم به صحبت. قرار شد پیلارام و عربشاهى را هم دعوت کنیم. بالاخره هفت اسم به دست آمد، قرار شد جلسه بعد را در خانه من بگذاریم و بحث را ادامه دهیم. به این ترتیب ما ۷ نفر به طور مرتب جلسات متعدد داشتیم و کار به نوشتن اساسنامه رسید. برنامه‌ها و روش‌هاى خودمان را براى رسیدن به اهداف تعیین شده، مطرح کردیم و مرتضى در این میان با ایده‌ها و پیشنهادهایش بسیار موثر بود".
این همراه قدیمى به تصمیم‌هاى مقتدرانه‌اى اشاره دارد که باز هم نشانى است، علامتى از قدرت مدیریت ممیز:" وقتى مرتضى پیشنهادى مى‌داد و ارائه طریقى مى‌کرد، بدون تردید همه قبول مى‌کردند. ممیز را به عنوان سخنگوى گروه تعیین کردیم. نقش او در پیشبرد اهداف انجمن بسیار کلیدى بود و شاید به همین دلیل وقتى مرتضى تصمیم گرفت دیگر با گروه همکارى نکند، بقیه بچه‌ها سرد شدند و در سال ۱۳۵۶ بعد از اندک مدتى گروه از هم پاشید". نشانه‌هاى دیگرى هم هست از این ویژگى آقا مرتضى که نامى عقیده دارد باید بررسى شود، تا پرتویى بیافکند براى شناخت شخصیت چند بعدى ممیز. او مى‌آید به همین یک سال پیش، ممیز روى تخت بیمارستان خوابیده اما باز هم دست برنمى‌دارد از فعالیت:" تشکیل انجمن طراحان گرافیک بعد بسیار مهم مدیریت هنرى مرتضى بود. در آخرین روز اقامت در تهران که براى خداحافظى و در حقیقت وداع با او به بیمارستان رفتم، با اینکه نمى‌توانست درست حرف بزند و نفسش از سینه بیرون نمى‌آمد، ذهنش در حال برنامه‌ریزى بود و مرتب از برنامه‌ها حرف مى‌زد. از انجمن مى‌گفت، از بى ینال گرافیک". اسب خاطرات استاد سپیدموى نقاشى، بى‌تازیانه مى‌تازد. نامى دستى مى‌کشد بر طرح‌هاى نخستین بى‌ینال طراحى:" به عنوان دبیر اولین بى ینال بین المللى طراحى در تهران از چند هنرمند خارجى از جمله هیرسیک نقاش بزرگ آلمانى دعوت کردم. طراحى‌هاى او بسیار ساده و انتزاعى بود، با ۲ یا ۳ خط در صفحه. وقتى مرتضى این کارها را دید، شاهد بودم که مدت‌ها با سکوت مقابل‌شان ایستاد. متوجه شدم کارها به شدت او را گرفته. مى‌فهمیدم که با همه وجودش خطها و فرم‌هاى هیرسیک را مى‌بلعد. در نمایشگاه بعدى از مرتضى خواستم که شرکت کند. جواب مثبت داد. گفت در حال کار کردن است. یک روز مرا براى دیدن کارها به خانه‌اش دعوت کرد. در عمرش از این کارها نکرده بود و با چه شعف و چه خوشحالى‌اى مى‌گفت، نامى نمى‌توانم مثل او کار کنم، اما اثرى بر من گذاشته که از آن روز تا به حال از ذهنم نمى‌رود، طورى که شروع کردم به خلق مجموعه‌اى جدید، اما مثل کارهاى او نشده است. من گفتم مثل خودت شده و واقعا کارها شاهکار بود. کارها را در نمایشگاه شرکت داد و هیات ژورى او را برگزیده اول اعلام کرد، جایزه را خودم به او دادم. این را گفتم براى اینکه بفهمید مرتضى ممیز به عنوان یک نقاش هم بسیار اثرگذار و خلاق بود".
خاطرات دیگر خود بازگو مى‌شوند. یادها پى در پى زنده مى‌شوند و نامى از سالى به سال دیگر مى‌رود، تاریخ رنگ مى‌بازد. نامى مى‌پرسد:" چرا مرتضى شد پیر هنر گرافیک"؟ پاسخ را لابه لاى یادها باید جستجو کرد:" نیم قرن یعنى یک عمر تلاش کرد تا نگاه به این رشته هنرى را تغییر دهد، تعریف‌ها را ارائه دهد، به مردم بفهماند علم نشانه‌ها چیست. با اینکه خودش گرافیک نخوانده بود، اما با پشتوانه‌هاى هنر نقاشى و استعداد و جهان بینى و مطالعه مداوم و گسترده به درجه‌اى از خلاقیت رسید که در جامعه خود اثرگذار شد". نامى سئوال دیگرى مى‌پرسد:" هنرمندى که خلاق است، چگونه تجربیات خلاقه خود را به شاگردان منتقل کرده که اینگونه در جامعه اثرگذار بوده"؟ و خود پاسخ می‌دهد:" این یکى را دیگر من نباید بگویم. ابعاد مختلف وجود آدم‌هایى مثل مرتضى باید در سمینارها و میزگردها و جلسه‌هاى گوناگون بررسى شود و این بررسى‌ها در نهایت به نتیجه‌هایى برسد و نتیجه‌ها هم به جوان‌ها انتقال یابد. تنها در این شرایط است که مى‌توانیم مرتضى ممیزها را جایگزین کنیم. نه اینکه بگوییم مرتضى ممیز رفت و دیگر جایگزینى ندارد، بله اگر ابعاد وجودى‌اش را بررسى نکنیم و ندانیم که چه بود، کى آمد، چرا رفت و چگونه رفت، به همین جا ختم مى‌شود، با مرگ همه چیز تمام مى‌شود. همه ما مى‌دانیم مرتضى چه نقش ارزنده‌اى در شکوفایى و تعالى هنرهاى تجسمى نیم قرن اخیر ما در ایران دارد، اما جوان‌هایى که این طور شیفته او هستند، باید چرایى این همه تاثیرگذارى را بدانند. مرگ مرتضى مى‌تواند سرآغاز جریانى باشد براى نقد درست، نقدى که نداریم".
دوباره نقل مى‌کند خاطره‌اى را:" یادم هست گاهى در دفتر مرتضى بودم و شاهد جلسات ممیز با سفارش‌دهنده‌هایى که به دفترش مى‌آمدند. مى‌دیدم که مرتضى چگونه به آنها آموزش مى‌دهد. آنها آمده بودند تا براى رونق کارشان پوستر یا ابزار تبلیغاتى دیگرى سفارش دهند، اما مرتضى اصلا به حرف‌ها و خواسته‌هاى آنها گوش نمى‌داد، مرتضى به آنها آموزش گرافیک مى‌داد. در آخر آنها مى‌پذیرفتند از نظر علمى و هنرى آنچه گرافیست مى‌گوید، درست است و طرح‌هاى گرافیست است که براى رونق کارشان احتیاج دارند". خاطره‌ها تمام مى‌شوند، آخرش مى‌فهمم غلامحسین نامى واژه‌ها را رنگ کرده بود تا بتواند پیشنهادى دهد، پیشنهادى براى ممیز و همه بزرگانى که هستند و آنها که رفته‌اند:" پیشنهاد مى‌دهم به همه کسانى که او را مى‌شناسند، به دوستانش، به خانواده‌اش که چهار وجه از ابعاد مختلف شخصیت ممیز را بررسى کنند. هنر و خلاقیت‌هاى فردى او را، توانایى‌اش در آموزش را، مدیریت و برنامه‌ریزى‌هاى هنرى‌اش را و بعد انسانى و ویژگى‌هاى روحى و عاطفى‌اش را. هر کدام که بررسى شود، چراغى روشن مى‌شود براى جوانى که مى‌خواهد مرتضى ممیز باشد، ممتاز و تاثیرگذار". آقا مرتضى میان تابلو نشسته، جا خوش کرده میان واژه‌هاى رنگى که قرار است بیاورم‌شان روى کاغذ براى آنها که نمى‌شناسندش. نامى مى‌پرسد:" نمى‌دانم اگر مرتضى اینجا بود و مى شنید که وجوه شخصیتش اینگونه توسط دوستش بررسى مى‌شود، چه مى‌گفت؟ کاش زمانى که زنده بود، برایش مى‌گفتم". و من هم کاش زمانى که ممیز بود، مى‌پرسیدم.

Design by K. Nami | 2010