تنها اسليمي و لاجوردي هويت نيستند

نقاشي مدرن ايران چطور شکل گرفت و ريشه اين جنبش را در کجا مي توان جست؟ غلامحسين نامي در اين باره مي گويد.

تهران، ميراث خبر گروه هنر، سارا امت علي: موهايش يکدست سپيد است، همرنگ نقاشي هايش. جدي است و شمرده حرف مي زند. آنجا که به نام ايران مي رسد، طنين صدايش جور ديگري مي شود، با صلابت بيشتري از سنت ها مي گويد، سنت هايي که ريشه وجود مانند و هويتمان آغشته به آنها است. غلامحسين نامي، هنرمندي از نسل دوم نقاشان مدرنيست ايران را در يک بعد از ظهر پاييزي در منزلش ملاقات کردم. خانه پر بود از تابلوهايي که مي گفت خوشحال است نگه شان داشته.
او با آن تابلوهاي سه بعدي و با رنگ غالب سفيد، از هنرمندان تاثيرگذار بر جريان نقاشي مدرن است. از نامي درباره روند نقاشي معاصر ايران پرسيديم و جرياني که او عضو 45 ساله اش است. جست و جوي ريشه هاي نقاشي امروز
نقاشي مدرن ايران چطور شکل گرفت و ريشه اين جنبش را در کجا مي توان جست؟ تاثير غرب بر ايران سابقه اي طولاني دارد و حداقل به دوران صفويه بر مي گردد. در اين دوران روابط اقتصادي، فرهنگي حتي سياسي ميان ايران و کشورهاي اروپايي برقرار شده بود و وقتي که سفيران اين کشورها به دربار شاهان صفوي مي آمدند باسمه هايي از نقاشي هاي نقاشان رنسانس ايتاليا را به عنوان هديه مي آوردند. اين زمان يعني قرن 9 هجري، درست همزمان است با عصر رنسانس در اروپا. نقاشان دربار که اکثرا مينياتوريست ها بودند به اين وسيله با هنر غرب آشنا شدند. در اين دوره مي بينيم مينياتور دوران عباسي تحت تاثير آثار نقاشي غرب، متحول مي شود. در اين دوره فردي مثل محمد زمان به فرمان شاه عباس دوم صفوي به ايتاليا مي رود، سال ها در آنجا مي ماند و تحت تاثير دنياي غرب، نقاشي هايش عوض مي شود، به ايران بازمي گردد و يافته هايش را به شاگردانش منتقل مي کند. در دوران قاجار شاهد تاثير عميق نقاشي غرب بر نقاشي ايراني هستيم که نمونه بارز آن کمال الملک است. يادمان نرود کمال الملک اولين کسي بود که به جهان غرب نگاه کرد. او را براي مطالعه هنر غرب به فرانسه و ايتاليا مي فرستند که تحت تاثير مکتب کلاسيسيسم قرار مي گيرد و تکنيک رنگ روغن را براي جامعه هنري ما ارمغان مي آورد. البته جنبش مشروطه که براساس شکل گرفت، بيشترين نگاه را به تحولات دنياي غرب داشت. در اين ميان افرادي در حوزه ادب و هنر پيدا مي شوند که به غرب و تحولات آن نگاه مي کنند و تحت تاثير قرار مي گيرند. در اين دوره آثاري به وجود مي آيد که با آنچه پيش از آن داشتيم، کاملا متفاوت است. در حقيقت همان طور که اساس مدرنيته طرد سنت ها بود، هنرمندان هم شروع کردند به ستيز با سنت ها و به نوخواهي و نوطلبي پرداختند.
اما به طور مشخص در سال 1319 که دانشکده هنرهاي زيبا تاسيس شد، شاهد تشديد و تسريع تحولات هنري در ايران هستيم. در اين سال ها در عرصه شعر و ادبيات نيما و صادق هدايت و در زمينه هنرهاي تجسمي و نقاشي هنرمنداني پيدا مي شوند که تحت تاثير دنياي غرب، از دريچه اي نو به جهان نگاه مي کنند. نيما در شعر نو با توانايي و انديشه اي والا شعر نو را پايه مي گذارد و شعر کهن را تغيير مي دهد و پايه گذار انديشه نو در شعر ايران مي شود. صادق هدايت در رمان اين کار را مي کند. در همين دوران مي بينيم هنرمندي مثل جليل ضياپور از دانشکده هنرهاي زيبا فارغ التحصيل مي شود، بورس مي گيرد، به فرانسه مي رود و آنجا در کلاس هاي آندره لوت که يکي از بزرگان نقاشي کوبيسم صد سال اخير دنيا است، تعليم مي بيند. سپس به ايران بازمي گردد و براي تفهيم هنر نو به جامعه هنري ايران، تلاش بسياري مي کند. البته تنها او نبود، هنرمندان ديگري بودند که پيشگامان نقاشي مدرن از 70 سال پيش در ايران هستند. ضياپور، اسفندياري، عامري، جوادي پور، حميدي و حسين کاظمي با هم سنگ بناي نقاشي مدرن ايران را گذاشتند. آنها در چه شرايطي کارشان را آغاز کردند؟
آنها زماني شروع کردند که سنت همه جاي ما را فراگرفته و «کمال الملکيسم» تنها روش و ارزش هاي نقاشي بود. شاگردان کمال الملک با تعصب بسيار، مقابل اين دوستان قرار مي گيرند. جنگ و جدال هاي فراواني مي شود، در حقيقت جدال بين کهنه و نو در مي گيرد. بحث هايي بسيار جذاب آغاز مي شود. وقتي به آن دوره نگاه مي کنيم، مي بينيم آنها چه هيجان ها و اتفاقات سازنده اي را پشت سر مي گذاشتند. هنر اروپا که تغيير را از دوران رنسانس آغاز کرده بود، کم کم پيش آمد و به جايي رسيد که مي خواست قيد و بندهاي کلاسيسيسم را بشکند تا هنرمند دريافت شخصي خود از پيرامونش را ارائه دهد. آيا هنرمندان ايراني هم با همين احساس نياز شروع کردند يا تنها به دليل اينکه دنيا به اين مسير گام نهاده بود، آنها هم تغيير را آغاز کردند؟
اگر شرايط اجتماعي، سياسي و مخصوصا اقتصادي آن دوره را بررسي کنيم، به جامعه اي در آستانه تحول مي رسيم. دليل آن هم رشد ناگهاني اقتصاد است. پول نفت يکباره به مملکت سرازير شد و دست اندرکاران فهميدند با اين ثروت مي توان رفاه به وجود آورد، به تکنولوژي رسيد و مثل دنياي غرب زندگي کرد. اين عوامل اجتماعي و اقتصادي در کنار هم شرايطي را فراهم آورد که توجه هنرمندان به رويدادهاي هنري غرب معطوف شد. جامعه آماده پذيرش مدرنيته نبود آيا ما زمينه هاي اين پذيرش را داشتيم؟
متاسفانه خير. جامعه ايراني آن زمان غرق در سنت ها بود. مهم ترين هنر تصويري ايران تا زماني که بستر تحول فراهم مي آيد، مينياتور است. هنگامي که يک سري از هنرمندان و جوانان ايراني براي مطالعه هنر غرب به خارج مي روند و پس از بازگشت به ايران آثاري در زمينه آنچه که ديده و فهميده بودند، خلق مي کنند، حلقه اي گمشده در تاريخ هنرمان احساس مي شود. غربي ها حداقل از قرن 16 تا قرن 20 ميلادي تاريخ هنر مدون و مسلسلي دارند که گام به گام حرکت کرده و در جامعه جا افتاده، فرهنگ هنري آنها تاريخ دارد. ولي ما ناگهان از ميانه راه شروع کرديم به برداشت از دنياي غرب. سر منشا مشکلات هنر نوپاي 70 ساله نقاشي ما همين ماجرا است. معتقدم مدرنيته و مدرنيسم هنوز هم در مملکت و جامعه هنري ما دروني نشده است. 70 سال زمان کمي نيست، چرا هنوز اين مفهوم برايمان جا نيفتاده است؟ علت اين است که در طول اين 70 سال هيچگاه بحث و نقد و بررسي بنياديني در زمينه آنچه بايد مي کرديم، وجود نداشت. هيچ وقت جايگاهمان را نسنجيديم. هيچ زماني به معني واقعي مدرنيسم و اينکه چگونه به وجود آمده، نپرداختيم، اصلا به اين سوال که آيا زمينه هاي تن دادن به مدرنيسم و مدرنيته در جامعه ما فراهم است يا خير پاسخ نداديم. اصلا دنبال فراهم آوردن شرايط و دليل دنباله روي از غرب نبوديم. هيچ وقت به اين مسئله فکر نکرديم که اگر قرار است مدرن شويم، بايد اين مفهوم را دروني کنيم. البته هنوز هم دير نشده. همچنان مي توانيم به بحث و گفت و گو بپردازيم تا ببينيم جايگاه مان به عنوان يک نقاش مدرن کجاست.
از طرفي متاسفانه تعداد هنرمنداني که در اين عرصه به مطالعه غرب و پديده هاي آن پرداختند، بسيار کم بود. برخي هنرمندان ايراني آثاري را به عنوان هنر مدرن به وجود آوردند که با ارزش هاي واقعي و اساسي نقاشي مدرن بي ارتباط بود. توجه به مفاهيم و مظاهر سنتي از همين زمان در آثار مدرنيست هاي ما ديده شد؟ بله، از همان ابتدا گروهي بودند که فقط به ظاهر نقاشي هاي دنياي غرب نگاه مي کردند و از آنها بهره مي بردند. آنها در عين اينکه از تکنيک ها استفاده مي کردند، محتواي کارشان هم کاملا غربي بود ولي خيلي ها سعي کردند، محتواي کارشان ايراني و تکنيکشان غربي باشد. اوج اين اتفاق پيدايش مکتب سقاخانه بود. گروهي از هنرمندان احساس کردند هويت ايراني بايد يک جا نمايان شود. ما ايراني هستيم و سنتي بسيار غني و طولاني پشت سرمان است. در حقيقت هويت ما آغشته به اين فرهنگ است. پس فرهنگ بايد خود را يک جايي نشان دهد. سقاخانه به دنبال اين قضيه رفت اما متاسفانه بسياري از هنرمنداني که در سقاخانه کار مي کردند، نگاهي روبنايي داشتند و به عمق حرکت نکردند. از موتيف هاي ظاهري که خيلي معمولي و پيش پا افتاده بود، استفاده کردند تا نشان دهند ما به هويت ايراني نزديک شده ايم و درحالي که سنت و هويت يک مسئله روبنايي نيست، پنهان است و به همين سادگي قابل دسترسي نيست. تنها هنرمند آگاه به فرهنگ و هنر خودمان و زبان هنر دنياي غرب، مي تواند به آن مراجعه کند. استفاده از يک اسليمي، خوشنويسي فارسي و رنگ آبي لاجوردي عواملي روبنايي هستند. هويت در عمق حرکت مي کند. اما به هرحال تلاشي اينچنين صورت گرفت و راه توجه به هويت ايراني در هنر مدرن باز شد، درعين حال آن کمبود نقد و بررسي هيچ گاه هنر ما را ترک نکرد و بدون شناخت کمبود ها و اشتباه ها خيلي جاها به بيراهه رفتيم. سنت ها هم روزي پيشرو بوده اند به نظر شما مسير رسيدن به اين نقد از کجا مي گذرد؟ آيا يک نهاد سياستگذار دولتي براي تحقق آن بايد اقدام کند يا خود هنرمندان؟ معتقدم خاصيت خلق هنري اين است که هنرمند خلاق با تکيه بر پشتوانه منطقي و علمي، در لحظه آفرينش هنر کاملا احساسي عمل مي کند. هنرمند خلاق زماني به اوج خلاقيت مي رسد که اول خودش، انديشه اش، راهش و هدفش را تعيين کرده باشد ولي در لحظه خلاقيت همه را فراموش مي کند و به احساس تکيه مي زند. اگر متکي به دانش و انديشه باشد، کارش در لحظه سر سپردن به احساس، خلاقه است. متاسفانه ما بخش اول را نداشتيم و فقط احساسي عمل کرديم. ما نمي دانستيم عناصر مدرنيته و جامعه سنتي ما کجا باهم ارتباط دارند، کجا ضد همند، کجا مي توان اين ها را از هم تفکيک يا هردو را استفاده کرد.
امروز پست مدرنيسم يعني همين. يعني با نگاه امروزي به گذشته نگريستن. هنرمندان ما هم بايد با آگاهي بيشتر مدرنيسم را تجربه مي کردند. اين معضل که تنها به هنر ختم نمي شود و تمام جامعه ما را در بر مي گيرد، بررسي جامعه شناسي عميق مي خواهد. که تا کنون انجام نشده. اين وظيفه را نهادهاي فرهنگي اين مملکت و هنرمندان آگاه ما به عهده دارند. بايد به خاطر نسل جواني که با سرعت و هيجان و عشق به جلو مي رود، بررسي ها را آغاز کرد. باتوجه به اينکه هنرمندان ايراني سنت ها را در قالب مدرن ريختند و ارائه کردند، دراين شرايط ميان مفهوم سنت و صورتي که مي خواهد مدرن باشد، تناقض ايجاد نشد؟ نه، همانطور که گفتم سنت ريشه است و هيچ کس نمي تواند آن را رد کند، ما از آن ريشه ها به وجود آمده ايم. اما تاريخ مصرف آنها تمام شده است. پس حالا تکليف چيست؟ ما چيز با ارزشي به عنوان ريشه داريم که جوابگوي نيازهاي مردم امروز نيست، هرچند که هر سنتي در زمانه خود نو و پيشرو بوده و به مرور زمان گرد کهنگي بر آن نشسته است. اما من يک نظريه اي دارم و معتقدم که سنت ها دوگونه اند. يکي سنت هاي ايستا و ديگري پويا. سنت هاي ايستا سنت هايي هستند که تار و پودشان پوسيده و قابليت تغيير شکل براي امروز را ندارند. اما سنت هاي ديگري هستند، پويا که در دل آنها همچنان آتشي نهفته است. آتشي زير خاکستر که تنها بايد خاکسترها را کنار زد تا گل آتش نمايان شود. سنت هاي پويا پنهانند اما آمادگي و لياقت امروزي شدن دارند.
چگونه سنت هاي پويا را پيدا کنيم؟ پيدا کردن آن ها کارهرکسي نيست. هنرمنداني عناصر پوياي سنت را مي بينند که به عمق حرکت مي کنند، انديشه والايي دارند و زبان هنر امروز و ديروز را مي شناسند و نگاهي عميق و جست و جوگر دارند. اگر هنرمندي سنت هاي پويا را تشخيص داد، مي تواند آنها را با زبان هنر امروز براي بشر امروز قابل استفاده کند. اين جا است که مي بينيم سنت چقدر مي تواند خلاق باشد و هنرمند چقدر مي تواند با تکيه به سنت، آثار امروزي خلق کند. بعضي از هنرمندان ما تاکنون با تکيه به سنت هاي ايستا، کارکرده اند. البته استثنا هم هست، بعضي ها هم خيلي خوب کار کردند، مثلا پرويز تناولي عضو سقاخانه بود اما به دليل اينکه مي انديشيد، مطالعه مي کرد و شعر و ادبيات ايران را خوب مي شناخت، با استفاده از شخصيت فرهاد کوهکن آثاري زيبا آفريد. اين سنت است اما مي بينيم با مهارت از ادبيات وارد هنر تجسمي مي شود و حرف امروزي مي زند. در قرن 21 ديگر عناصر پوسيده سنتي جواب مردم را نمي دهد. مينياتور بسيار با ارزش است و امروز باعث افتخار ما است. اما نگارگري که در قرن 21 زندگي مي کند، چه وظيفه اي دارد و چگونه بايد به دنياي هنر مينياتور نگاه کند؟ چه چيزهايي را مطرح کند؟ چگونه ببيند و اين راهي است که با مطالعه و انديشيدن باز مي شود. در اين جامعه سنت زده، برخورد جامعه با مدرنيست ها چگونه بود؟ هنرمندان در آن دوره براي معرفي آثارشان به مردم خيلي تلاش کردند. مطالب خوبي هم در مجلات هنري ديده مي شد که کمکمان مي کرد. اوايل جنگ و دعواها و تهمت ها به سوي هنرمندان روان بود، جامعه سنتي چنين آثاري را قبول نمي کرد اما به هرحال هنرمند مي آفريند و به مخاطب ارائه مي کند. همه هنرمندان جهان در طول تاريخ آرزوشان اين بوده و هست که اثري که مي آفرينند مورد عشق و علاقه و فهم مخاطبين قرار گيرد. اما هنرمند همواره در جايگاه خود قرار دارد. دريافت هاي هنرمند به دليل احساسات و ذهنيات خاص، با آدم هاي معمولي فاصله دارد. پس آثاري که هنرمند خلق مي کند، بسيار فراتر از فهم مردم عامي است. اما همين هنرمند عاشق اين است که مردم کارش را بفهمند و دوست بدارند. مخاطب اگر بخواهد از يک اثر هنري لذت ببرد، بايد زبان آن هنر را بشناسد. در اين شرايط رسانه هاي گروهي و نهادهايي که وظيفه اطلاع رساني درست براي مردم را دارند بايد کوشش کنند. خود مردم هم با مطالعه کردن، نمايشگاه رفتن خودشان را به دنيا و زبان هنرمند نزديک کنند. اين مسئله در 8 سال اخير رشد خوب و قابل توجهي داشت.
و در نهايت آينده نقاشي ايران را چگونه مي بينيد؟ برداشت شخصي خودتان چيست؟ من 40 سال درس داده ام و معتقدم آموزش هنر در دانشگاه ها نگران کننده است. البته استثنا هم وجود دارد هنوز استادان مسئولي ديده مي شوند که در گوشه کلاس کارشان را درست انجام مي دهند اما ارتباط آنها با زنجيره آموزش گسسته است. سيستم آموزش هنري نياز مبرم به بازنگري دارد. با اين عشقي که جوانان مملکت ما به هنر دارند، اين مسئله از مهم ترين اولويت ها است که برنامه ريزان و سياست گذاران به آن توجهي نمي کنند.

Design by K. Nami | 2010